
توتونم و عاشق شده ام دود شدن را
در هرم نفســـــهای تو نابود شدن را
آتش که به دستان تو در جان بنشیند
زیبا کند اندیشه ی نمـــــرود شدن را
این فاصله ی دست تو تا لب _ چو خیالت
آموخته دیر آمـــــــدن و زود شدن را!!
این دود که از سوختنم رقصد ...خواهد
چون ساحل چشم تو مه آلود شدن را
هر رشته ی گیسوی تو تاریست که با آن
عالم همه مشتاق شده پود شدن را..
بگذار بسوزم به لبت ماه بلنــــــــــدم!!
توتونم و عاشق شده ام دود شدن را...
این چنین گیج و شتابنده و پی در پی
می دوند از پی هم ، عقربه ها تا کی؟
چه قدَر کوچ کنم؛ جسم به جسم، آخر؟
چه قدَر آتن و قونیه و مصر و ری ؟
یا که پنهان بشوم پشتِ ضمایر، باز؟
خرقه بر تن کنم از من ، تو، شما، ما ، وی ...
خسته از شعرم و آزرده تر از آنم
که کنم قافیه ، نی را پس از این با مَی
آن شبانم که ز هوهوی تو دلتنگم
گرهی هم نگشود از دلم این هی هی
وه چه جان کندنِ تلخی ست؛ فراموشی
رفته از خاطر من، نام تو حتی ، ای ...!
در را نبند و پنجرههای مرا بگیر
حال مرا نگیر و هوای مرا بگیر
هر روز از این شکنجه سرم تیر میکشد:
کمتر بیا در آینه جای مرا بگیر
حالا که با تو هستم و دور از تو: بی گمان
وقتش رسیده است عزای مرا بگیر
تقدیم میشود به تو و خلوت شبت؛
هرچند ناخوش است; صدای مرا بگیر
بگذار به «عروسی خون»دعوتت کنم
دستی جلو بیار و حنای مرا بگیر
افتاده عکس ماه به فنجان خالیام
یک فال قهوه دورنمای مرا بگیر
وقت پریدن است اگر عازمی بیا
دست مرا رها کن و پای مرا بگیر
![]()
انداختی از سکه بازار پری ها را
بشمار وفتی می پرانی مشتری ها را
دامن طلای پرتلاطم! این همه دل را
در سادگی هم می بری، وا کن زری ها را
یک طاقه ابر از آسمان بردار و با سروی
سوزن کن و نخ کن تمام روسری ها را
رختی بپوش از ابر و رویا و کتابی کن
آیین شوخی ها و رسم دلبری ها را
مقصودشو دیوان به دیوان انوری ها را
ازگور بر خیران؛ به صف کن عنصری ها را
بی سکه هم سازند و هم راهند و هم سفره
معشوق بازی و شکارو می خوری ها را
می، می بیاور هی بیاور کی سرم داغی
ساقی! عطش دارم رها کن مشتری ها را
امشب در این می خانهء بی خواب، چشمی کو
تا مثل من رنگین ببیند گچ بری ها را؟
داغم چراغم، خامشی دور از شب انگور
حالا که دارم بر سرافسر سروری ها را
مستم! بده پیمانه ها را پر ترک دستم
لولم ،ملولم، لب به لب کن آخری ها را
خوابم، خرابم ،هر دو چشمم خفته در بستر
تیمار کن یارا! خمارا! بستری ها را
لب هام نمناک است و عطر بوسه ام سرخ است
ساقی! بیا این ور ،رها کن آن وری ها را
چند وقتی می شود که از مهدی فرجی خبری ندارم اگر چه از این طرف و آنطرف شهد و شیرینی غزلش به ما هم می رسد. مجموعه "زیر چتر تو باران می آید" اگر چه آخرین کتاب این شاعر خوب نیست و مجموعه "شب بی شعر" را هم روانه بازار کرده است اما یکی از کتاب های سنگین و رنگین شاعر است و غزلهای بسیار تاثیر گذاری را در خود جای داده است.با آرزوی روزهای بهتر و غزلهای بهتر برای این دوست عزیز !
سبزی سجدهء ما را به لبی سرخ فروخت
عقل با عشق کنار آمده، می بینی که
آنکه عمری به کمین بود به دام افتاده
چشم آهو به شکار آمده ، می بینی که
حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد
گل سرخی به مزار آمده، می بینی که
غنچه ای مژدهء پژمردن خود را آورد
بعد یک سال بهار آمده، می بینی که
![]()
بی لشکریم، حوصلهء شرح قصه نیست
فرمانبریم، حوصلهء شرح قصه نیست
با پرچم سفید به پیکار می رویم
ما کمتریم، حوصلهء شرح قصه نیست !
فریاد می زنند ببینید و بشنوید
کور و کریم، حوصلهء شرح قصه نیست
تکرار نقش کهنه ی خود در لباس نو
بازیگریم، حوصلهء شرح قصه نیست
آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند
یکدیگریم، حوصلهء شرح قصه نیست
همچون انار خون دل از خویش می خوریم
غم پروریم، حوصلهء شرح قصه نیست
آیا به راز گوشه ی چشم سیاه دوست
پی می بریم؟ حوصلهء شرح قصه نیست
فاضل نظری
فاضل نظری را با مجموعه خوب «گریه های امپراطور» می شناسیم؛ او به حق یکی از غزل سرایان خوب معاصراست.اگر چه در « اقلیت» انتظاری که برای مخاطب از قبل ایجاد شده بود تکرار نشد اما همین کتاب هم چند غزل خوب دارد که همچنان بشود امیدوارانه کار شاعر را دنبال کرد.«آن ها» مجموعه سوم این شاعر غزلسراست و کتابی است که دربردارنده ویژگی های کتاب اول و دوم شاعر است. عمده ترین ویژگی های این کتاب استفاده از ردیف های بلند ، استفاده از تمثیل ها و ضرب المثل ها ، قافیه های نو و غافلگیر کننده ، مضامین نو و البته در پاره ای از اوقات تا حدی هم تکراری و تعداد بیت های کم در غزلهاست و البته ویژگی مهمتر این غزلها نفوذ و حفظ پاره ای از ابیات در ذهن مخاطب عام و خاص است.به عبارت روشن تر این غزل ها مخاطب دارند و این برای یک شاعر مساله مهمی است.
یك شعر، یك بهانه ی بهتر به جای چای
یك استكان خیال مصور به جای چای
آرامش صدای تو وقتی كه می برد
ما را به خلسه های مكرر به جای چای
دیگر چه جای واهمه! در این سكوت محض
فنجانی از ترانه بیاور به جای چای
در ذهن استكان تهی از كمانچه ام
حتماً بریز یك نت دیگر به جای چای
لب تر نكن به تلخی این قهوه خانه ها
بانوی تا همیشه مكدر - به جای چای
برگشته از ملال همین روزمره گی
بگذار روی شانه ی من سر به جای چای
پلكی بزن برای من ِتشنه تر بریز
یك جفت چشم قهوه ای ِتر به جای چای
با من بنوش ای غم جامانده در دلم!
یك شعر _ یك خیال مصور _ به جای چای.
در نمایشگاه امسال چند مجموعه شعر از دوستان شاعر گرفتم که تازگی ها خواندنشان را شروع کرده ام و در این خوانش ها به رسم قدیم غزلهایی را که دوست دارم اینجا می گذارم.اولین پست هم به نام رفیق نادیده ام سید بزرگوار ،حبیب نظاری که او را همه با دوبیتی های نابش می شناسند رقم خورد. این غزل را از کتاب "رنگ های پشت در.."که توسط مرکز آفرینش های ادبی انتشارات سوره مهر چاپ شده است، انتخاب کرده ام.
من از دیار کویرم ، بهار یعنی چه ؟!
شکوفه چیست و یا لاله زار یعنی چه؟!
همیشه پرسش من از خودم همین بوده ست
که روی شیشه عینک ، بخار یعنی چه؟!!
اول اینکه:"یک شاعرک قدیمی کوچک تصمیم گرفته تا با هدف ایجاد روحیه شادی در نویسندگان و شاعران وبلاگ نویس، جمع شدن دوباره دورهم و رسیدن به اهداف شخصی و خانوادگی یا هر چه شما تصور می کنید..."
این مسابقه رضا سیرجانی رو خیلی جدی بگیرید شاید در این زمینه هم جماعت شاعر بتونن کاری بکنند ماندگار؛ خداوکیلی ایده دلچسبی است جوایزش هم معرکه است.متن فراخوان هم همان طنز دلچسب و وحشتناک مخصوص رضا را با خود دارد و اینکه اگر اهل مسابقه هم نیستید خواندن این پست اکیداً توصیه می شود.

ماشب نخواستیم شبستان نخواستیم
نه شیخ نه چراغ نه انسان نخواستیم
"زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیرخدا و رستم دستان"نخواستیم
دوم اینکه: "گلخزان سرنوشت دراز وعجیبی دارد شبی سردار یونانی شوهر اجباریش شد و من گریستم.روزی عربی پابرهنه در بازارش فروخت و من گریستم . نیمروزی سمضربه های اسب مغول ترساندش و من....سالیانی پیش بزرگ علوی راوی چشمهایش شدو سرانجام گلخزان مغموم صادق خان را خودکشی کرد.و حال من آنیمای خود را در وی میگریم......."
اکبر یاغی تبار هم مدتی است که رسماً به جمع وبلاگ نویس ها پیوسته. این هم (گلخزان من) لینکش.

بعد مرگم جنازه ی من را در (( پیاده نرو )) بیندازید
ساعتی در شراب غسل دهید بعد در آبجو بیندازید
مرگ من یک سوال پیچیده ست؛ آخرش سر به مهر می میرم
پس به جای کفن جنازه ی من را توی پالتو بیندازید
تا نگویند مرد ناکامی مرد درحسرت همآغوشی
زیر و رویم به جای خاک و لحد چادر و مانتو بیندازید
سوم اینکه : "من : ... من هنوز فکر می کنم رعد و برق صدای سرفه های خداست که این روزها زیاد سیگار می کشد ؛ مثل من که این روزها زیاد عطسه می زنم ! دکتر می گفت به مرکبات آلرژی داری ؛ من اما ترجیح می دهم بمیرم تا اینکه دنیا را بدون پرتقال سر کنم که دهان تو همیشه بوی پرتقال می دهد؛ گیسوانت چراگاه شکوفه های بهار نارنج است ؛ پاییز که می رسد عطر لیمو از یقه ی پالتو پوستت بیرون می زند ! دکترها حرفهای احمقانه زیاد می زنند ! برعکس مسیح که ملکوت خدا را دوست داشتن همسایه می دانست ؛ من اما چشمهای تو را باغ عدن که به ناپرهیزی نیاکانم از آن رانده شده ام و حالا اهل سرزمینی هستم که بانوی اثیری آن" میم گرجی " است ؛ پرچم آن دستمالی از ابریشم و اگر هلپرکه و برناو را از آن بگیری چیزی از ملتش باقی نمی ماند ! ...من هنوز فکر می کنم که اگر پدرم سواد خواندن و نوشتن داشت جنگی در جهان رخ نمی داد ! من هنوز نفهمیده ام چرا چیزهایی را که با عقلم جور در نمی آید راحت تر باور می کنم مثل همین که کسی می آید که مثل هیچ کس نیست یا همین که تو دوستم داری ..."
این نوشته اصغر عظیمی مهر در شناسنامه وبلاگش "همیشه حق با دیوانه هاست" است .خوب با این تفاسیر باید بنویسم که شعرهای این شاعر همشهری ما خواندن دارد.

باید آغاز کار یاد بگیرند
خوب به دستانشان مداد بگیرند
خیره به این تخته می شوند ، قرار است
هر چه معلم نوشت، یاد بگیرند
اول مهر است، می روند که شاید
عالمی از رنگهای شاد بگیرند
با پدرانی که سخت در پی آنند
اندکی اندازه را گشاد بگیرند
و آخر اینکه: "نمی دانم چه حکمتی داشت که قرار شده بود ما را زودتر از سن قانونی به مدرسه بفرستند؟!با یک سال و چند ماه سن کمتر از همکلاسی هایم در راهی گام نهادم که هنوز معلوم نیست عاقبت آن به کجا ختم می شود.
خانه ی ما این طرف خیابان سعدی بود و مدرسه آن طرف. عبور از خیابان یکی از سخت ترین کارهای دنیا بود . به یاد دارم روزی برای رفع حاجت دیر از مدرسه بیرون آمدم. بچه ها و کسی که پرچم می گرفت تا ما از خیابان عبور کنیم رفته بودند و من مانده بودم با هجوم ماشین ها. حسی داشتم که بی شباهت به احساس پدربزرگم – حضرت آدم – در اولین روز آمدن به زمین نبود. آدم است دیگر! به حسی نوستالوژیک می رسد و می زند زیر گریه. بگذریم یکی از بستگان را خدا فرستاد و ما را از آن تنهایی نجات داد.
در آن روزگار معلمین احترام ویژه ای داشتند و این احترام گاهی از فرط شدت به ترس هم شبیه می شد.
کلاس سوم که بودم مدرسه به این طرف خیابان منتقل شد.
قرار گذاشته بودند که هر روز والدین امتحانی در منزل بگیرند و با قید ساعت برگزاری امتحان ، مراتب را طی نامه ای به مدرسه اطلاع دهند . آن روزها ، روزگاری بود که بستگان شور مهمانی رفتن را درآورده بودند.حال مادری را تصور کنید که بچه ی کوچک هم داشته باشد پس ساده است که یک بار امتحان هر روزه فراموش شود. سر صف گزارش اهل منزل را چک می کردند و آنجا بود که برای نخستین بار به فکر جعل اسناد "البته از نوع غیر دولتی" " شاید هم به خاطر فامیلی ام (دولتی)" افتادم..."
این پست( معلم ) بابک دولتی مرا بدجور به روزگار مدرسه برد و آنقدر لطیف و دوست داشتنی است که حیفم آمد از آن بگذرم.
باقی بقایتان.
-----------------
خوب رکسانا صابری هم آزاد شد. بنده خدا تا دیروز ۸ سال باید زندان می بود اما امروز آزاد شد و می تواند به هر جای عالم که دوست دارد برود. معجزه قوه قضاییه را کیف کنید.سیستم مریض ! سیستم ببخشید کثیف قضایی مملکت گل و بلبل است دیگر.
اگر مجرم است آزاد چرا و اگر غیر مجرم است هشت سال زندان چرا؟! اگر سیاسی است عدالت را با سیاست چکار؟! یکنفر به اینها بگوید این شعارهای بدردنخورشان را جمع کنند ببرند حمامی جایی که فقط خودشان بشنوند ...
اینجاست که بعضیها جفت هفت میارن! در حالی که خداوکیلی ارزش معجزه کردن، این نیست....
ببين! براي تو اي ميوهء گس نارس
چقدر دل نگرانم؛ چقدر دلواپس
از اين روزهاي پروازكش دلم خون است
خوشا به حال شما جوجه هاي توي قفس
براي من كه زمان و زمينه معكوس است
بهار عين خزان است و آسمان محبس
مني كه پيرم از اين باغ،خسته و سيرم
چه ميكشند سپيدارهاي تازه نفس
دوباره حال خودم از خودم بهم خورده است
چقدر فكر مزخرف؟!چقدر فعل عبث؟!
فرشته هاي شما هيچ را نمي فهمند
فقط فرشته خوب خودم! همين و بس
اكبر ياغي تبار

* دیدار اکبر یاغی تبار بعد از سالها غنیمتی بود،آن هم در كنار مرتضي عزيز،توي يك سفره خونه...
چقدر آواره بیقرار و دربهدرند
دوچشمهات که از سرنوشت بیخبرند
دو دستهات؛ پناهندگانِ در غربت
چه بیقرار چه تنها چقدر منتظرند...
و گامهای تو آوارگانِ تبعیدند
به جستجوی وطن تا همیشه در سفرند
نگاههات به قدر غروب دلگیرند
ـ غروبهای زیادی که بیتو میگذرند...
دو گونههات دو ماهند آذر و آبان
دوباره آمدهاند از بهار دل ببرند
لبان شعرت جغرافیای تردیدند
و بوسههای تو سردند، سرد و بیاثرند
سپیدهات سیاهند، شعرهات سیاه
نوشتههای تو از آتشند شعلهورند!
زبان مادریات چند تُرک مایوسند؟
و از برادریات چند کُرد در خطرند؟
وَ طن بدونِ تو زندانِ خوابهای مناست
و مردمانش آزرده، تلخ و خیرهسَرند
بگو کدام شب از پلکهات ریخت سحر؟
که از پدر شُدَنَت چند نسل خونجگرند؟
غروب میریزد تلخ توی فنجانت
که زارعان تو در دشتهای نیشکرند!
همیشه کارگران عاشق دو چشم تواند
هنوز کارگران از همیشه بیشترند.
وحيد طلعت
پنجره از اصالتش دور است اشکهای ستاره ها شور است
پشت قاب هميشه بسته ی او آسمان طرحی از کوير شده
پنجره گفته بود از ديوار خواسته بگذرد همين يکبار
گفته با خنده در جوابش که : او برای همين اجير شده
***
ديشب از پنجره شنيدم که قصد دارد که خودکشی بکند !
ديگر از اين هميشه در تکرار ، ديگر از زندگيش سير شده
پنجره قصد خودکشی ... اما ، خود او خوب خوب می داند
سر به ديوار و سنگ هم بزند ، ديگر از او گذشته دير شده
پنجره سالهاست زندانيست ، ساليانست رو به ويرانيست
ديگر از او گذشته ... دير شده ، پنجره ... پنجره اسير شده
غزل از پوريا سوري
زوزه كن
ديگر چراغ مرده را غم نيست!
"نويد فيروزی"
چند پست قبل دربارهء استاد پرتو مطلب کوتاهی نوشته بودم که باعث شد دکتر بهرام پرور شعر ارمنی استاد را از من طلب کند؛ ما هم به هر ضرب و زور شد غزل را پيدا كرديم و با ترجمه براي سيامك عزيز آماده كرديم كه خواندن آن خالي از لطف نيست.البته باز هم اذعان مي كنم شعر كردي واقعاً ترجمه پذير نيست ؛نه اينكه نباشد جوهر شعر و هنر شاعر حرام مي شود. در نشريه بلوط و در اينجا هم مي توانيد تفسير شعر را به قلم حسن رباطي بخوانيد.
آوارهگهی بیچارهگهی بی خانمانم ئهرمهنی !
من همان آواره و بيچاره و بي خانمانم ارمني
مالد نیهزانم هاله کوو رووح و رهوانم ئهرمهنی !
خانه ات را نميدانم كجاست روح و روانم ارمني
ترسم وه گهردم تا نهکهی بیوشی بچوو دهر وا نهکهی
مي ترسم كه بامن تا نكني بگويي برو و در را وا نكني
ئمجا م دی دیوانهگهی ئاگر وه گیانم ئهرمهنی
"آن وقت"است كه همان ديوانه ء آتش به جانم ارمني
ت بهو موسلمانی بکه لهی گهوره مهمانی بکه
تو بيا مسلماني كن و اين گبر را مهماني كن
ههر چی ک خوهد زانی بکه م ناتوانم ئهرمهنی !
هر طوري كه خودت ميداني كن كه من ناتوانم ارمني
بیخود ئرا ترسی خوه مم قورسه دهمم خاتر جهمم
بيخود چرا مي ترسي؟ خودم هستم ،دهنم قرصه ،قابل اطمينانم
مانگه شهوه سایهی خوهمهها شان وه شانم ئهرمهنی !
شب مهتابيه و اين سايهء خودم است كه شانه به شلانه ام مي بيني(نترس)ارمني
نووش ئهوقره چشتی نیه ده ر وا که بارم کهفتیه
اينقدر نگو كه چيزي نيست در را باز كن كه بارم اينجا افتاده
ههر یهی چکهی نهزری بکه تهر بوو زوانم ئهرمهنی !
فقط يك چكه نذر كن و زبانم را تر كن ارمني
ئهر یهی کهسی له دژمنی پرسی یه له کووره سهنی
اگر كسي با نيت دشمني از من بپرسد كه شراب از كجا مي گيري
وه گیان ههر چی کافره ئیوشم نیه زانم ئهرمهنی !
به جان هر چه كافرِ (قسم)!كه مي گويم نميدانم ارمني
پشتم له بار دهرد و خهم شکیا نیهزانم چوه بکهم
پشتم زير بار درد و غم شكسته است و نميدانم كه چكار كنم.
دهردم یهسه له مال خوهم بی خانمانم ئهرمهنی !
دردم اين است كه از خانهء خود بي خانمانم (آواره ام)ارمني
رووژ و شه وم جوور یهکه دهر وا که مایووسم نهکه!
روز و شبم مثل هم است در باز كن و مايوسم نكن
ئاخه و ه ناشهر تازه م جیال جوانم ئهرمهنی !
آخر من (بلابه دور) جال(جوان) و جوانم ارمني
دهر واکه زیوتر « پهرتهوه» مهمانهگهی ئاخر شهوه
در را باز كن زود؛ پرتو مهمان آخر شب است
یهی شیشه له و بهد مهسهوه پر که بزانم ئهرمهنی !
اين شيشه ها را به دستم بده و پر كن كه بدانم ارمني
اگر چه شک عجيبی به «داشتن» دارم
سعادتي ست تو را داشتن که من دارم!
---------------
صبح روزی پشت در می آید و من نیستم
قصه دنیا به سر می آید و من نیستم
او دوست بود با کلمات و ستارگان
بر برجی از فلز، شب خاموش پادگان
میخواست نامهای بنویسد، ترانه خواند
تا ماه را به خواب کند، مثل کودکان:
ملاك انتخاب اين هفت شاعر و هفت غزل كاملآً شخصي است و البته با توضيح كوتاهي از ذهنيت خودم دربارهء آنها! اينكه چرا غزل، آن هم به دلايل شخصي ! ميدانم در اين انتخاب ها شايد جاي خيلي ها خالي باشد، چه كنيم همه را كه نمي شود ذكر كرد.اگر فرصتي بود در آينده...
صداي مرتضي قاسمي، اكبر ياغي تبار ،ايوب مرادي، سيد رضا موسوي ،سيد حسن حسيني
شنيدن آنها شايد براي شما هم خالي از لطف نباشد ...
احتمالاْ شما هم فقر و فحشای ده نمکی رو دیدین! و درویشی که شعر با صلابتی را می خواند و حتماْ هم بیشتر شما یوسفعلی میرشکاک را در شمایل آن درویش شناختید، شاعر نظریه پردازِ منتقدِ فیلسوفی که با همه بود و با هیچ کس نبود. بگذریم بحث امروز ما میرشکاک نیست بلکه شعری است که در فقر و فحشا می خواند؛شعر باشکوهی از سیف فرغانه شاعر قرن 7 که اتفاقاً در بعضی از وبلاگ های زرد سیاسی به اسم صاحب وبلاگها درج شده ، البته با تغییراتی و بدون بیت آخر! فعلاً این را بخوانید تا بعد!
هم مرگ برجهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
باد خـــزان نکبـــــت ایام ناگــهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تاکند خراب
بر دولت آشــیان شــما نیز بگـذرد
آ باجل که هست گلو گیر خاص و عام
برحلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغ تان چو نیزه زبهر ستم دراز
این تیزی سنان شــما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در، بقا نکرد
بیداد ظالمـــان شمـــا نیــــز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عو عوی سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد ســــم خران شمـــا نیــــز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغـــــــدان شــــما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچـــار کاروان شــــــما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت زناکسان شمـــــا نیز بگذرد
بیش از دو روز فرصت دیگر کسان نبود
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان زتحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل زگلستان شما نیز بگذرد
آبی ست ایستاده در این خانه جاه و مال
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو سپرده روح به چوپان گرگ نفس
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان!زشوق بخواهم دعای سیف
یک روز برزبان شما نیز بگذرد .
سیف فرغانه!
فاضل نظری
۱- کتاب آقای نظری با عنوان "گریه های امپراطور" که در آمد ، من هر چي فكر كردم علت انتخاب اين عنوان را برای مجموعه نفهميدم.اين غزل هم در خود كتاب نيامده بود، تا اينكه از سر اتفاق به آن برخوردم.حالا چرا اين غزل در خود مجموعه نيست؟! و....اینها را بايد از خود آقاي نظري و يا متوليان نشر كتاب پرسيد؟!
۲- وقايع ابن محمود هم به نظر مي رسد اتفاق خوشايندي است.
اين پست را دقيقاً از غزل معاصر برداشتم به ياد روزهاي خوبي كه ديگر نيستند و نخواهند برگشت، به ياد پرتقال هاي تازه و خوشبوي شمال! تمشك ، مرباي تمشك ... باران و جنگل!و به ياد...
يك عده چشمهاي مرا كور كرده اند
يعني مرا به عشق تو مجبور كرده اند
يك عده چشمهاي مرا كور كرده اند
يعني مرا به عشق تو مجبور كرده اند
از من فرار مي كني . اما چه فايده
آنها مرا براي تو منظور كرده اند
شيرين تلخكام! خدايان در آسمان
بخت مرا به خاطر تو شور كرده اند
شب مثل روز بود كساني در اين ميان
مهتاب را گرفته و بي نور كرده اند
خيلي عجيب نيست اگر بي توجهي
آنها ترا ميان تو محصور كرده اند
آه اي خدا اهالي اينجا پيِ فريب
نام تو را براي چه بلغور كرده اند
واللهِ من كه لايق عشق تو نيستم
يك عده چشمهاي مرا كور كرده اند.
نو : باغهاي آفت زده
هر زمان مي بيني
باغ آفت زدهء شعر كسي بي برگ است
حمد و توحيد بخوان!
اتفاقي كه قرار است بيفتد مرگ است.
دوبيتي : بي خيالي ها
عقاب آسمانها…بي خيالش
غزلْ خانوم رويا…بي خيالش
از اين ياران سرتا پا خيانت
دلم خون است اما بي خيالش
رباعي: فرمايشتان درست! اما كشك است
موجي كه به روي ساحلت مي ماند
شعري است كه در مقابلت مي ماند
يك روز دلت براي من مي سوزد
مي ميرم و داغم به دلت مي ماند
***
ما از طرف زمانه تجليل شديم
در موسم افتتاح تعطيل شديم
رفتيم كه قاطي بزرگان بشويم
ديديم به يك فسيل تبديل شديم
***
با چشم هميشه سركش و بد ذاتش
بر خرمن لحظه هاي من زد، آتش
خوش بود بدون من و با خود مي گفت:
گور پدر شاعر و احساساتش
***
گفتي همهء زندگي ما كشك است
تحميل زمين بر آسمانها كشك است
ما هم به حساب كشكْ سابي گفتيم:
فرمايشتان درست! اما كشك است.
تمام شعرها از
علي اكبر ياغي تبار