"ده فرمان" ساخته كريستف كيشلوفسكي مجموعه ۱۰اپيزود ۵۰تا ۶۰ دقيقه اي است با نام هاي «من خدا هستم، پروردگار شما»،«خدايان ديگر را عبادت مكن»، «پدر ومادر خود را احترام نما»، «قتل مكن»، «زنا مكن»،«دزدي مكن»، «نام خداي خود را باطل مبر»، «به همسايه خود شهادت دروغ مده» و«به خانه همسايه خود طمع مبر» كه براي تلويزيون لهستان ساخته و پخش شد.كيشلوفسكي از اين ده گانه دو اثر سينمايي نيز براي جشنواره ها فرستاد كه او را به عنوان يك كارگردان صاحب سبك به جهانيان معرفي كرد.بعدها سه گانه آبي ، قرمز و سفيد او ازبهترين فيلم هاي دهه 90 به شمار آمدند و با اينكه اين كارگردان مطرح در سال 1996 از دنيا رفت هنوز كه هنوز است بررسي فيلم هاي او ادامه دارد.سينماي معنا گرا، شاعرانه ،انساني و اخلاقي از صفت هايي است كه به سينماي او مي دهند.و اما فرمان اول: من خدا هستم، پروردگار شما !
درون مایه اين فيلم ۵۲ دقيقه اي توحيد ،مرگ و ناتواني انسان در برابر خداوند است.فضاي فيلم با اينكه برف همه جا را پوشانده ، فضايي تيره ، سرد و بيروح است كه يادآور اغلب آثار فيلمسازان روسي است. فيلم بدون هيچ عجله اي و با طمأنينه كامل روايت مي شود. اغلب ما وقتي براي اولين بار با مفهوم مرگ آشنا مي شويم آنقدر برايمان تكان دهنده است كه تا مدتها ذهنمان را با خود درگير مي كند و چه بسا مسير زندگي آدم را درك همين مفهوم تغيير مي دهد. نوجوان فيلم با مرگ سگي براي اولين بار با سوال مرگ چيست؟! مواجه مي شود.پدرش كه دانشمندي رياضيدان و استاد دانشگاه است خيلي راحت و با اطمينان توضيح مي دهد كه قلب از كار مي افتد و بدن ديگر ...اما اين پاسخ نمي تواند براي اين نوجوان قانع كننده باشد. بعد مشكل بزرگتر مي شود و مي خواهد بداند خدا كيست؟!
در فلسفه مثلثي هست كه مثلث شناخت ناميده مي شود .با محوريت خدا ، انسان و جهان . و موضوع فلسفه هم همين سه محور است. در فرمان اول هم موضوعات اصلي فيلم همين ها هستند؛ دانشمند رياضي دان تمام وقايع و حوادث دنيا را مي تواند اندازه گيري كند و اگر بخواهيم از ديد بازتري به اين قضيه نگاه كنيم انسان جهان را مي تواند بشناسد و حوادث آن را بر اساس قوانين علي و معلولي پيش بيني كند بدون دخالت هيچ قدرت ديگري و بر همين اساس پدر اين نوجوان وضع جوي شهر و قطر يخ درياچه اي كه در اطراف آنهاست را اندازه گيري مي كند و به اين نتيجه مي رسد كه كسي با وزن سه برابر پسرش هم مي تواند با خيال راحت روي درياچه يخ زده اسكيت بازي كند و نوجوان دوست داشتني فيلم كه دنيا را برخلاف پدرش از منظري معنوي و شاعرانه مي نگرد با شكستن يخ روي درياچه غرق مي شود. بعد از اين اتفاق تنها پدر او نيست كه از اين حادثه تكان مي خورد بلكه هر مخاطبي با هر ديدگاهي كه داشته باشد تكان مي خورد.بسياري مي گويند چرا خداوند براي معرفي خودش به اين دانشمند جان تنها نوجوان او را مي گيرد؟! چرا و چرا.... واقعيت اين است كه خداوند و مرگ مفهوم هايي هستند كه بن بست فلسفه محسوب مي شوند. يعني انسان فقط و فقط محور خود و جهان را مي تواند درك كند و خداوند مفهومي است كه در قوه ادراكي ما نمي گنجد.در فيلم سكانسي هست كه عمه نوجوان وقتي نمي تواند توضيحي درباره خداوند بدهد نوجوان را در آغوش مي گيرد و احساس او را مي پرسد! درك خداوند با علت و معلول مقدور نيست و عقل را به پيشگاهش راه نيست و تنها قلب ماست و روح ماست كه او را در مي يابد. و در سكانس پاياني فيلم دانشمند تنها و افسرده به كليسا پناهنده مي شود شايد با درك جدیدی از مفهوم خدا!
اين فيلم آنقدر ظريف و با دقت نوشته و كارگرداني شده است كه حتي يك ثانيه هم از آن را نمي شود كوتاه كرد و پيام الهي - انساني فيلم از هزار كتاب خداشناسي و فلسفي رساتر و پخته تر است. سالها بود لذتي كه اين فيلم به من بخشيد را هيچ كتابي هيچ شعري و هيچ درك ديگري به من نداده بود.