تبليغاتX
روح تكانی- فرهاد صفريان - می خواستم عزيز تو باشم!

 

می خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست
همراه و همگريز تو باشم خدا نخواست

می خواستم كه ماهی غمگين بركه ای
در دست های ليز تو باشم خدا نخواست

گفتم در اين زمانه كج فهمِ كند ذهن
مجنون چشم تيز تو باشم خدا نخواست

مي خواستم كه مجلس ختمی برای اين
پائيز برگريز تو باشم خدا نخواست

آه اي پریِ هر چه غزلگريه! خواستم
بيت ترانه‏ای ز تو باشم خدا نخواست

مظلوم ساكتم! به خدا دوست داشتم
يار ستم ستيز تو باشم خدا نخواست

نفرين به من كه پوچی دستم بزرگ بود
می خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست .

*توضیحی کوچکی در مورد برخی از غزلهای من که اغلب تاریخ سرایششان به قبل از ۸۲ مربوط می شود؛ حقیقت این است حالا که می خواهم  کتابی چاپ کنم در مورد بسیاری از غزلها به تردید رسیده ام که در کتاب باشند و یا نباشند و تعدادی هم احتیاج به ویرایش دارند که با درج وبلاگ و جمع بندی نظرات شما به هدفم می رسم.به همین خاطر است که آنها را در اینجا می گذارم.البته اگر کار تازه ای هم مرتکب شوم حتما در ج می کنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 12:22  توسط فرهاد صفریان ©   |