تبليغاتX
روح تكانی- فرهاد صفريان - گاهي تلخي گاهي شيرين!

ترانه و ترانه سرايي و خوانندگي هم از علاقه هاي اصلي جوانان و غير جوانان ايراني است؛ البته احتمالاً بعد از بازيگري و چه ميدانم بازيكني (آن هم از نوع فوتبالش).وضعيت نوارها و كاست ها و آهنگ هايي هم كه توليد مي شود به نحو عجيبي (شايد در دنيا استثنا باشد) شلم شورباست و عرضه بيش از تقاضاست كه اين مساله سردرگميِ مخاطب فلاكت زده را به بار آورده است. به قول يكي از همين ها " حالا چاره چيه، درمون چي چيه،ميون اين همه ، عشق من كيه، وا اين يكيه..." رشد فزايندة كانون ها و انجمن هاي ترانه هم براي خود داستان عجيب و غريبي دارد. خداوكيلي اگر همة ترانه هاي سروده شده را ،همه خوانندگان بخواهند بخوانند يكي دوجين خواننده هم كم مي آيد.(البته با وجود زياد بودنشان).اين آدم را به اين فكر مي رساند كه نه به آن روزي كه فقط "سرود" بايد خوانده مي شد و بعضاً خوانندة فلك زده را با طوقي از لعن در شهر مي گرداندند و بايد توبه نامه امضا مي كرد و نه به امروز كه فلان خواننده كه در كاباره هاي اونور آب و اونور خاك هر كاري دلش مي خواست مي كرد با مجوز فخيمة وزارت محترم فرهنگ ارشاد نوارش بيرون مي آيد.بعد يك حسرت مي ماند براي آن مخاطب بدبختي كه اي بابا اين همان كسي بود كه مبتذل و ... سياست فرهنگي مملكت ما همينجوري است...دقيقاً شلم شوربا.خودي ها را مي فرستد آنطرف آب، غير خودي ها را مي كشاند اينجا!جل الخالق!اين از اين! حالا وضعيت ترانه ها،واقعاً " بيا تو خودت بيا تو " است. تو حالا هي بيا ببين چه معني مي تواني از آن بكشي بيرون!

مصيبت بزرگتر اين است كه ما هم كنار آمده ايم، گوش مي كنيم ، و به قول معروف يه تكاني هم به خودمان مي دهيم.بعد خيلي ها متهم مي شوند به اينكه بابا اين هنوز تو دهة چهل مونده...روح بيداري ترانه در ترانه هاي حالا مرده است.روح بيداري بخورد توي سرمان يك ترانه خشك و خالي بي نقص هم نداريم يعني نه اينكه نداريم نمي خوانند.واقعيت اين است كه دوستان ترانه سرا گاه گاهي كه ترانه اي مي خوانند آدم اميدوار مي شود، ترانه ها آنقدر شنيدني است كه.... اما خوانندگان نمي خوانندشان!

دوستي خاطره اي را از شهرام ناظري نقل مي كرد كه در آمريكا اندي مي رود پيش شهرام ناظري و همان اول كه مي رسد مي گويد سلام همكار! شهرام هم با عصبانيت مي گويد : كره برو اولا ،قرتي به مَ نگو همكار!حالا از همة اين حرفها بگذريم و با هم بعضي از ترانه هاي ناب را با هم دوره كنيم در يك شعر ناب (ترانه اگر نمي گويم ، دليل دارم) از حسين تقليلي .
 

گاهي تلخي ،گاهي شيرين، نٌنُر بزبز قندي
حالا كه چشماتو ديدم ، داري پلكاتو مي بندي ؟

«نازي ناز كن…» ولي بپا ! اين روزا روزاي وصله
دل آدم آهني ها ، به دو تا بخيه وصله  

زير آفتاب ، پشت شيشه ، گر بگيرم مي ميرم من
آب بشه لحيم قلبم ، دستتو نمي گيرم من

يادته توي حراجي ، واسه من ترانه خوندي ؟
منو از اونا خريدي ، بين آدما نشوندي ؟ 

دل من يهو تپيد و باورم شد كه يه مَردم
يه كاري كن كه بمونم …به مغازه برنگردم
 

تازه اين اول قصه ست ، تف به هر چي بخت شومه

آدم آهني قصه ، ديگه روغنش تمومه  

من مي خوام پرنده باشم ، شونه تو مي خوام ببينم
روي ماهتو ببوسم ، گل گيستو بچينم

هنوز اما خيلي زوده ، من هنوز خيلي ضعيفم
امشبو از كار نيافتم ، فردا دنيارو حريفم  

مي دونم چه ها كشيدي زير بارونو نگفتي
هنوزم پاي پياده زير بارون راه مي افتي

جواب مردمو ميدم ، دستاتو بذار تو دستم
دست من نبود عزيزم اگه قلبتو شكستم  

دست تو له شدني نيست! اينو هر زني مي فهمه ؟
حرف آدم آهني رو آدم آهني مي فهمه 

واكن اخماتو ببينم توي اون چشات چي داري

چشامو بستم ببينم توي دستام چي مي ذاري  

گُلو دادي توي دستم … اين يعني موقع كوچ نيست
 ببين اين بازي رو برديم پوچه گُل بود ! گُله پوچ نيست ! ! ! 

«دايه دايه وقتِ …» صلحه !! كي ميگه كه وقت جنگه ؟
اين روزا آشتي كنونِ سر و سينه با تفنگه  

بيا زير سايه من ! حرف گفتني چي داري ؟
توي كيفت واسه قلب آدم آهني چي داري ؟ !

دختر فضول قصه ! اينه دستام … خالي يا پر

حالا خوبيامو بنويس ديگه زشتيامو نشمر  

اين ترانه خط به خطش طعم بوسهء تو داره
شاعرم كن ! شاعرم كن ! با يه بوسه دوباره

«اگه چشمات ميگه آره …» بزنيم به قلب جاده
فكر تنهاييتو كردم : من ترانه هام زياده 

خط زدم پنجره ها رو ، چونكه بيرون خبري نيست
وقتي تو توُي اتاقي ، احتياج به هيچ دري نيست

لالا لا لا «گل سنگم… »! « لالا لا لا گل پونه. . . » 
روي گونه هات مي مونه تا قيامت  جاي  بوسه

نمي خواي پيشت بمونم ؟!… خُب ميرم ! …هيچ گله اي نيست
«فاصله يه حرف سادهست …»!… عزيزم مسئله اي نيست 

اما هر موقع كه داشتي غم و غصه خبرم كن 
«خوابيدي بدون لالايي و قصه …» خبرم كن 

«ديگه خورشيد چهره تو نمي سوزونه …»
تو ميري به سوي خورشيد ، من ميرم به سمت خونه

دستامو تو ديده بودي …زشتيامو مي دونستي
عرضه داشتي مي شكستي ! …مي تونستي ... نتونستي  

تن تو مليله دوزي … آهني بود دوتا دستم
من به رسم مهربوني دستاي تو رو شكستم

هوا آروم ميشه اينجا يه شبي با رفتن من
بگو هيچكي رو نگيرن ،نكشن ، با پيرهن من  

اما هر موقع كه داشتي غم وغصه خبرم كن
«خوابيدي بدون لالايي و قصه …»خبرم كن . . .

حسين تقليلي 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 19:54  توسط فرهاد صفریان ©   |