"مرا نديده بگيريد و ...
بگذريد از من!"
"مرا نديده بگيريد و ...
بگذريد از من!"
سلام. مگر می شود از تو شعر خواند و حرفی برای گفتن و نوشتن نداشت؛مگر می شود از جنون جاری در کلمات تو مشعوف نشد؟! یار روزان بی سرانجامی! یار روزان بیکسی! مگر می شود از تولد تو شادمان نشد...تو که خسته از بهت راه برگشتی، سبز رفتی و سیاه برگشتی! تو که همزاد واژه و شعری...یاغی جان!
(برج ویران منزوی)، آری!
(برج ویران منزوی) شده ام
دلم از چارپاره ها پر بود
قاتل جان مثنوی شده ام...
اصل شعر: اینجا
عشق مارا نمی دهد بازی...
شعر مارا نمی كند راضی...
روزگاران تلخ ما شده است
آه و اندوه و خنده و بازی...
آه ازاین نقشه های دل كه ازآن
جان فقط می شود براندازی!
روز ها یا توهم فرداست
یا گرفتار حسرت ماضی
پس كی این جاده می رسد سرکوه
تا ببینیم ما سر افرازی ؟!
**
این كلاهی كه رفت بر سر ما
همه را می برد به سربازی...
این كلاهی كه روی هیچ سری
به عدالت نمی شود قاضی...
چه كسی حدس می زد اینکه سرش
برود حفره ای به این نازی؟!
رفت تا روی چشم و گوش اما
نرم ؛ با دلبری و طنازی...
لاجرم دیدن و شنیدن شد
طرحی از سایه ها و لفاظی...
یك طرف خیمه سپاه مغول
سه طرف زیر سلطه تازی!
**
تو به چیزی نمی رسی ، تو فقط
با همانی كه هست می سازی
تو فقط حرف می زنی شاعر
كه نفهمی چگونه می بازی...
**
در گداری كه رو به دیروز است
همچنان جان بكن موتور گازی...!
به نقل از وبلاگ آدمک :
مجموعهٔ اشعار حسن قریبی شامل شعرهای دههٔ هشتاد او در قالبها و مضامینی متنوع است که عمدهترین آنها را غزلهای اجتماعی به خود اختصاص دادهاست. این مجموعه شامل 75 شعر، بههمراه مقدمهٔ مبسوطی از شاعر است که انتشارات رسانهٔ اردیبهشت آن را در 100 صفحه و با شمارگان 3000 نسخه، به بهای 1600 تومان منتشر کردهاست.

و اما کتاب قطوف الربیع، نوشتهٔ حاجی میرزا محمدحسین قریب، ملقّب به شمسالعلما و متخلص به ربّانی است که در سال 1222 ش، مطابق با 1262 ق، در گرکان، از توابع آشتیان اراک و در نزدیکی تفرش و فراهان ــ که سابقاً «وره» نامیده میشد ــ به دنیا آمد. استاد بزرگوارم، دکتر اصغر دادبه، مقدمهای عالمانه در باب سیر آثار بلاغی و جایگاه قطوف الربیع فی صنوف البدیع بر این کتاب نوشتهاند. همچنین یادداشتی از سرکار خانم دکتر بدرالزمان قریب، نوهٔ مرحوم شمسالعلما، نیز در ابتدای این مجموعه آمدهاست.

فرهنگستان زبان و ادب فارسی این کتاب را در 325 صفحه (هشتادودو + 243) و با شمارگان 1000 نسخه، به بهای 7000 تومان منتشر کردهاست. برای اطلاعات بیشتر میتوانید به این صفحه مراجعه کنید.
به نقل از خودم: تبریک مرتضی عزیز و حسن قریبی نازنین.
سینما برای من همیشه مهم بوده؛ به خاطر شیوه روایی بدیعش و تاثیر شگرفی که در کمترین زمان ممکن (البته شعر را نادیده می گیرم) بر روی مخاطب می گذارد.در سال گذشته هم شاهد تولید و پخش فیلم های مهمی بودیم. برای شروع از کارگردان مورد علاقه ام "دارن آرنفسکی و"قوی سیاه"اش می نویسم؛ کارگردان خوش ذوق و موفق فیلم های "مرثیه ای بر یک رویا"، "پی"، "کشتی گیر" و " چشمه".
قوی سیاه داستان مبارزه درونی یک زن رقصنده(با بازی فوق العاده ناتالی پورتمن که جایزه اسکار و بوستون و گلدن گلاب رو به خاطرش گرفت) با خود در گرفتن نقش قوی سیاه و سفید در یک نمایش باله است و به نوعی روایت یک قهرمان تنهاست؛روایتی شبیه فیلم قبلی آرنفسکی یعنی کشتی گیر.بعضی از دوستان این فیلم رو در زمره فیلم های سینمای وحشت آورده اند که به عقیده من قوی سیاه یک فیلم روانشناختی صرف است در مسیر همان مبارزه ای که ذکر کردم و هیچ چیز خاص دیگری در داستان ندارد.یعنی نه غافلگیری در کار است و نه هیجانی و نه بار دراماتیکی آنچنانی ... اما کارگردانی استادانه و تدوین فوق العاده و خوش ریتم آن، در پاره ای ازاوقات نفس را در سینه مخاطب حبس می کند و داستان چرخه سیاه و سپیدی همیشگی هستی ومبارزه آدمی در غلبه بر تاریکی. و باز به نظر حقیر آرنفسکی همینطور دارد پس رفت می کند و هنوز بهترین کارهای او مرثیه ای بر یک رویا و عدد پی است.فیلم هایی که قهرماننانش و شخصیت هایش ملموس تر و دوست داشتنی ترند و ما با یک شخصیت خاص و تنها سروکار نداریم.با این حال توصیه می کنم که حتماً آن را ببینید چرا که این کار آرنفسکی در مقابل کارهای قبلی اش تا حدودی ضعیف است وگرنه یک سر و گردن از دیگر کارهای مهم پارسال بالاتر است...
از پرواز
صرف نظر کردم
تا تو
بالش نرم تری داشته باشی
*
همیشه برای دوربین ها
لبخند می زنی
دریغا من
که نزدیک بین ام!
*
تمام بلوزم را
می شکافم
که بابادکم
تا شهر تو برسد...
*
به عبدالرحیم سعیدی راد
من مشتاقم اما
تو بیا
این عادت آفتاب است
*
با تو قدم زدن را
دوست دارم...
به جای خانه
برایت
جاده خواهم ساخت...
*
اگر موهایت نبود
باد را
چگونه نقاشی می کردم؟
*
قاصدک
حامل آهی بود
خاکسترش به من رسید
*
پیراهنت چین افتاد
من، تهران، افتادم!
احسان پرسا
کوتاه سروده های احسان پرسا به عنوان " یک استکان رؤیا " توسط انتشارات "هنر رسانه اردیبهشت" در ۹۳ صفحه و با حمایت بی دریغ جناب آقای "سیدضیاء الدین شفیعی" منتشر شد. در این مجموعه ۱۲۹ شعر ارائه شده است که دربردارنده طرح های منتشر شده در وبلاگ های قاصدک سوخته و ساحل نشین اشک است و البته تعدای کار منتشر نشده را نیز در بر می گیرد.
نگاه شاعرانه به زندگی، خلق تصاویر بکر و خلاقیت وحشی و ذاتی احسا پرسا در تک تک کلمات و طرح های او به چشم می خورد و به نظر حقیر همین چند نمونه ارائه شده در اینجا هنرمندی او و موفقیت اش را در این کتاب به مخاطب نشان می دهد.با آرزوی توفیق بیشتر برای احسان عزیز، علاقمندان می توانند برای تهیه کتاب،ساحل نشین اشک را ببینند.
"خيلي دلم گيره
خيلي گرفتارم
دوست داشتنت خوبه
خيلي دوست دارم..."
- آلبوم محسن خان چاووشي با سلام و صلوات منتشر شد و چه آلبوم خوبي و چه لحظات فوق العاده اي دارد .عرض خسته نباشيد و دست مريزاد به محسن چاووشي و ديگر دوستان خوبش!
- بعد از انتشار آهنگ هاي كاور شده اهالي موسيقي و رسوايي قريب به اتفاق اهالي پاپ اين آلبوم مايه دلگرمي است و مايه غرور يك جوان دهه پنجاهي و اصالت نگاه هنري اش!
- ترك هاي پروانه ها، بادبادكاي رنگي، کافه های شلوغ و حريص در اين آلبوم فوق العاده تر اند.
- يك عذرخواهي هم بابت يادداشتم بر آلبوم قبلي اين بزرگوار. بعد از يك سال اعتراف مي كنم كه ژاكت گرم كننده بود و آن يادداشت من هيچ ارزش ادبي و هنري و انتقادي ندارد. همين ! نمي گفتم روي دلم مي ماند.
"به عزیزانم سالار کاشانی سرباز امروز و هانی قائدی حیدری سرباز دیروز "
نه اين آسمان نيلي يكدست زيباست،
نه ماه رقصان،
و نه اين ستاره ها
كه پيرامون برجك نگهباني
آواز روشنشان را
به تماشا نشسته اند.
دشمنان خوابند و فرسنگ ها
از اينجا دور
لباس رزم شب،
گلوله باران ستاره ست.
لباس روح من اما
از چدن،
آهن!
من نگهبان پاره اي اشياءِ غمگينم
در
ديوار
تفنگم
و مشتي آدم تاريك!
*
آه اي بطالت هميشه و هنوز
دريغ ناگزير
سينهء ستبر و سنگي تو را
كدام آتش
- آتش
- آتش
به خاك تيره مي كشد؟!
چهاردهم اردیبهشت۸۶
زبان مادری ام کردی است
با همه ی زخم های یک کارگر فصلی
ایستاده بر مرز ویرانی
نانم آجر است
آبم گل
خانه ام سنگفرش خیابان ها
شناسنامه ام این لباس مندرس از زمستان های طولانی است
زبان مادری ام کردی است
با تحمل باران های نیامده و
مزارع آفت زده و
گله ی کوچک گوسفندان لاغر و رنجور
که زاگرس را نشخوار می کنند
هیچ دشت سبزی
هیچ رودخانه ای
هیچ چشمه ای که دخترکان کوزه به سر
و هیچ جمع شادی
در قاب پنجره های چوبی ِ این دیوارهای سنگی نیست
که صدای خنده ای
که "این رقص کردی است که زیباست"۱
دستی به کمر و
دستی به دستمال هزار رنگ ِسوار بر بال نسیم
انگاره ی مجلس ختمی ناگهان
خوابیده در پس پشت چشم ها
نه زن لچک به سری
نه دختری
نه چشمه ای
و نه آوازی در پس کوچه باغ های کودکی ام.
زبان مادری ام کردی است
با انگ بی بدیل قاچاق چی ال سی دی
قاچاق چی موبایل
پارچه
انسان!
بی آنکه بدانند چشمم را هزار بار بر قاچاق خنده بستم
ابرهای بارورمان را دزدیدند
زاگرسمان را سنگ کردند
و درختانمان را هیزم
ما ماندیم و دره های عمیق اندوه
که برادرانمان را خوردند
و یعقوب های چشم به راه
ایستاده بر مرز ویرانی!
۱- "این رقص کردی است که زیباست"از سعید میرزایی
Hello my love
It's getting cold on this island
I'm sad alone
I'm so sad on my own
The truth is
We were much too young
Now I'm looking for you
Or anyone like you
We said goodbye
از آنجاییکه ما همیشه دیر کشف می کنیم فکر می کنم این کشف تازه هم قبلاً توسط مکشفان دیگر ثبت شده است.
"دنگ شو" اسم یک گروه موسیقی ایرانی است که اخیراً آلبومی به نام "شیراز چل ساله" را منتشر کرده اند که به نظر من یک شگفتی است.قبلاً از موسیقی تلفیقی نامجو و کیوسک و... این طرف و آنطرف خوانده و شنیده ایم اما به زعم من تلفیق موسیقی این گروه بسیار پخته تر و حرفه ای تر است.بعضی ها نوشته اند موسیقی دنگ شو تلفیق جاز و موسیقی اصیل ایرانی است که باز من فکر می کنم جفای به این گروه است اگر اینگونه فکر کنیم؛یک سبک نو و موسیقی نو که شنونده را غافلگیر می کند و سرمست از شنیدن . شاید تا این زمان من حافظ را اینقدر زیبا نشنیده ام، تنظیم آلبومی را اینقدر قوی ندیده ام و آن حس ناب مستتر در ترانه ها را تجربه نکرده ام. شاید اغراق باشد اما به جرات می گویم دنگ شو موسیقی اصیل ایرانی را از یکنواختی و تکرار نجات داده است؛اگر از نوآوری های امیر حسین سام، قمصری،پژمان طاهری،ابوسعید مرضایی و ... در سالهای گذشته بگذریم.
"دنگ" در فرهنگ کردی و لری به معنی نوعی آواز شورانگیزاست که زنان و مردان بدون هیچ ساز و موسیقی در عزاداری ها؛ بزم ها،لالایی ها و.. می خوانند اما به نظر می رسد معنی مورد نظر گروه برگرفته از شعری از مولوی است :« نبود چنین مه در جهان،ای دل همینجا لنگ شو/ از جنگ میترسانیام گر جنگ شد، گو جنگ شو/ در عشق جانان، جان بده، بیعشق نگشاید گره،ای روح اینجا مست شو/ای عقل اینجا دنگ شو.»
رضا شجاع نوری نوازنده (پیانو)، صبا صمیمی (تنبک)، داریوش آذر (کنترباس)، روزبه افندارمز(درامز) طاها شجاع نوری (ساکسیفون) وامیر نعمتی(همخوان) از جمله اعضای گروه موسیقی "دنگ شو" هستند.
آهنگهای این گروه برای من مثل تابلوهای نقاشی آبرنگ هستند؛ظریف و چشم نواز و آرامش بخش.
یکی از آهنگهای این آلبوم را می توانید در اینجا بشنوید.
بی ربط نوشت:از قرار معلوم غزل حقیر، شعر برگزیده هفته چهارم وبلاگ شعر فارسی زبانان شده است و در وبلاگ دوم شعر فارسی زبانان هم برای شعر ماه رقابت می کند اگر حوصله داشتید به اینجا سر بزنید و انصافاً نه فقط شعر من بلکه هر شعری که باب میلتان بود را انتخاب کنید.

فرض کنید هیچ آدمی متولد نشود.یعنی چه؟! یعنی اینکه ویروسی، چیزی نسل بارور بشری را از باروری بندازد وهیچ زنی حامله نشود؛ صدای هیچ بچه ای به گوش نرسد؛ فروشگاه های مرتبط با نیاز بچه ها برچیده شود و مثلاً بگویند این بابا کرمی که 30 سالشه، جوانترین آدم روی کره زمین است. خلاصه در این وضعیت بغرنج که فقط عکس ها و فیلمهای گذشته یادآور دوره ای هستند که کودکی وجود داشته است و بزرگترین متخصصان بشری به دنبال راهی برای درمان این نقیصه هستند، کسی حامله شود...
Children of men فیلمی است که موضوع بالا درونمایه اصلی آن است. به این موضوع یک کارگردانی فوق العاده و طراحی صحنه خوب و یک موسیقی ناب را هم اضافه کنید.
و اینگونه فیلم ها هستند که زندگی را قابل تحمل می کنند و آدم را به زندگی برمی گردانند.
واژه از این جسورتر می خواست؛ که برایش لب و دهن بشوم
چادرٍ شب سَرم کُنم هر صبح! که رضایت دهم کفن بشوم
واژه می گفت دربه در باش و در پناه خودم بمان عمری
واژه می خواست جان به لب کُنَدم؛ واژه می خواست ریشه کن بشوم
من خودم را به باد می دادم تا دلم لحظه ای خنک بشود
واژه هیزم به دامنم می ریخت تا که از جنس اهرمن بشوم
چنگ می زد دلم به دیوارش سعدِ سلمان شدم که بگریزم
آسمان در تراکمی سنگین؛ ماه بودم که شب شکن بشوم
واژه ها می دهند آزارم، واژه ها می کنند بیمارم
پیچ و خم پیش پام می ریزند که به ناچار؛ اهل فن! بشوم
صبر کردم به جای هر که نمانْد؛ پا به پا کردم و نرفتم باز
سر به زیرند کودکان دلم؛ وقتِ بازی نشد که "من" بشوم
سایه می زد به چشم من خورشید؛ سُرمه از گوشه اش سیاهی زد
روز و شب در کنار هم خفتند، اشک آمد که خوب «زن» بشوم
*
کاشکی بشکفد بهاری دیر؛ از دل این خزان صد رنگی
پابه ماهند مادران زمین! کاش تا باتو هم وطن بشوم
من بدم ، بد تر از هر آنچه بد است
آری این بار قصه مستند است!
داستان زنی که زندگیش
تخم مرغی درون یک سبد است!
من بدم ، بدتر از حماس و عراق
جنگ من با خودم که تا ابد است
پیش از آنکه رها کنم سنگی
سنگ ها بر تنم چونان لحد است
من بدم ، بدتر از دروغ به خلق
حرف هایم به خویش بی سند است
نه دروغی به مصلحت تا جاه!!
به کلاهی که باد می برد است
من بدم ، بدتر از هوای زمین!
زیر صفرم و باد نا بلد است
می خورم سرب سرد و جرمم هم _
_ " پنجره بسته تر نمی شود " است !
من بدم ، بد ولی هنوز دلم
خوش به این باد ها که می وزد است
کارم هم سو شدن به هر بادی
تا که این تخم مرغ بشکند است!
تو آفتاب ِ نیمهی مردادی، من دانههای برف ِ زمستانام
هی از تب ِ تو آب شدم دیگر چیزی نماندهاست به پایانام
یلدا چه صیغهایست!؟ نمیفهمم... بی تو تمام ِ زندگیام یلداست
وقتی شبیه ِ شبپرهها از روز، از هر چه روشنیست گریزانام...
آن روزها که زندگیام حول ِ چشمان ِ مهربان ِ تو میچرخید،
وقتی رسول ِ پیکر ِ سوزانات یکباره ریخت در تن ِ ایمانام،
وقتی که آیه آیه غزل میخواند لبهات روی ِ کاتب ِ دستانام،
باران ِ واژههات که میبارید هی سوره
سوره
سوره
به قرآنام،
وقتی ولیِعصر برای من از مسجدالحرام گرامیتر...
تو مسجدالحلال شدی ای ماه، در سعی ِ راه ِ رشت به تهرانام
من مردهام. چقدر حواسات نیست... موسای ِ من عصای ِ عزیزت کو؟
اعجاز ِ اشتباه ِ تو... حالا من یک اژدها به هیأت ِ انسانام
زن نیستی عزیز، بفهمی من بی امن ِ دستهات چه تنهایم
حالا که دستهای نجیبات را دیگر قرار نیست که دستانام...
انگشتهام در تب ِ لبهایت، من بین ِ دستهات ترک برداشت
با بوسههات زلزله برپا شد در تار و پود ِ پیکر ِ سوزانام
در امتداد ِ نیمکت ِ چوبی من ذره
ذره
ذره
فرو
پا
شید
تو ذره ذره گرگ شد و آرام چون برهای کشید به دندانام
«فاتی» به جای ِ «فاطمه» هم خوب است. یک ذره لوس هست ولی بد نیست
سرهم نگو. شکسته بخوان من را... حالا که تکهپاره و ویرانام...
¤¤¤
تو؛ آفتاب ِ نیمهی مردادی
من؛ دانههای برف ِ زمستانی
هی از تب ِ تو آب شدم دیگر چیزی نماندهاست به پایانام...
دایره یک شعاع نورانی است ، دایره بسته نیست در دارد
دایره از تمام زندگی ام روزهایم دلم خبر دارد
دایره دیده اینکه من هر روز در تو تحلیل می روم صدبار
دایره این جنون مسری را از من و از تو دوست تر دارد
دایره دیده اینکه بودن تو حرکات عجیب دستانت
فرم آرام بودنت حتی روی احساس من اثر دارد
دایره یک شعاع نورانی است که در آن محو می شوم هربار
مثل جسمی که بارور شده و مثل روحی که بال و پر دارد
دایره دیده اینکه من با تو لب یک پشت بام می رقصم
عین دیوانگی است می دانم.. عشق ماهیتا خطر دارد
عشق ماهیتا شبیه من است خسته و بی قرار و سرگشته
دائما در گریز و در گذر است شوق دارد سر سفر دارد
شوق دارم سر سفر دارم باز در این شعاع نورانی
بلکه طوفان بیاید و ما را با هم از این زمانه بردارد
عین دیوانگی است اما باز لب این پشت بام می رقصیم
چون به هر حال عشق دایره ای توی این روزها خطر دارد
من را نگاه می کنی اما چه سرسری
جوری که ممکن است به زنهای دیگری…
باتوم به دست! اینکه کتک می زنی منم!
همبازی خجالتی و کوچکت، پری!
دمپایی ام همیشه مگر تا به تا نبود؟
حالا مرا دوباره به خاطر می آوری؟
ما سالهاست بی خبر از هم گذشته ایم
هریک بزرگ تر شده در چشم دیگری
شاید که آشنای یکی دیگر از شماست
آن نوجوان که با لگد از هوش می بری…
در چشمهای میشی تو گرگ می دود
یعنی گذشت دوره ی خواهر، برادری!
…
…
در باور تو ارزش من نصف توست، نه؟
زن جنس پست و مرد…-بگو؟! جنس ِ بهتری!
در باور تو ارزش من هم تن ِ من ست
دستور می دهی که «موها زیر روسری!»
وقتی بهشت و دوزخ من دست ساز توست
دیگر کدام مکتب و آیین و باوری؟
حالا ببین چرا به تنفر صدای من…
حالا بگو چگونه تو…انگار که کری
من گریه می کنم ولی نه در برابرت
من گریه می کنم ولی از نابرابری
بیا به خاطر ایمانمان به شك، باشیم
و از اهالی این درد مشترك باشیم
خطوط سیرت ما در سواد كولی نیست
چرا مجاب تفاسیر این كلك باشیم؟!
یقین برّهء ما را كه گرگ شك بلعید
فقط مراقب افسون نــی لبك باشیم
وبالِ گردن این پیلــــه ها نمی مانیم،
اگر به قیمت پرهـــــای شاپرك باشیم
چه می شود كه در این شور و حال تو خالی
به جای گریه بخندیم و با نمك باشیم؟!
ببین نمایش باران دوباره طوفانی است
چرا شبیه كویری پر از ترك باشیم؟!
…و لمس میوه ممنوعه كار هركس نیست
تب جـــسـارتمان را بیا محك باشیم!
به قصد عشق رفتی از غم نان سردرآوردی
زدی دل را به دریا از بیابان سردر آوردی
تو مثل هیچ كس بودی كه مثل تو فراوان است
سری بودی كه روزی از گریبان سردرآوردی
تو می شد جنگلی انبوه باشی از خودت اما
قناعت كردی و از خاك گلدان سردر آوردی
دراین پس كوچه های پرسه ماندی تا مگر شاید
دری بر تخته خورد و از خیابان سردر آوردی
توكل شرط كامل نیست این را مولوی گفته است
بخوان آن را دوباره شاید از آن سردر آوری
"مسیحای من ای ترسای پیر پیرهن چركین"
چه پیش آمد كه از شعر زمستان سر در آوردی
حسن قریبی
« قفسه درد» فیلمی از خانم «کاترین بیگلو» است؛اولین زنی که جایزه بهترین کارگردانی اسکار را برد و زن سابق کارگردان اوتار یعنی جیمز کامرون.این فیلم 6 جایزه اسکار گرفت از جمله بهترین فیلم،بهترین کارگردانی،بهترین فیلمنامه ارجینال، تدوین و صدا !
سلام
در ایام نمایشگاه کتاب هستیم و به عبارت دیگر بزرگترین رخداد فرهنگی کشور! دیدن چهره های آشنا، ذوق خریدن کتاب های تازه، بحث های پیرامونی با دوستان، همه و همه آدم را به طرف خودش می کشد و البته برای ما که اولین بار است کتابمان در نمایشگاه عرضه می شود، این حس ها پر رنگ ترند... .
عرض شود که از کتاب بنده هم (پنهان گریه ها) حدود 80 جلد باقی مانده و در انتشارات هنر رسانه اردیبهشت، راهرو 38، غرفه 38(انتهای شبستان) قابل تهیه است. سعی می کنم چند روزی نیز از ساعت 4 به بعد نمایشگاه باشم و خوشحال می شوم زیارتتان کنم.
اما دوستان دیده و نادیده ای هستند که چاپ اول کتابشان در نمایشگاه امسال عرضه می شود و هرکدام به نوعی حرفی برای گفتن دارند که به نظر من نباید از خریدشان غافل شد؛
1- "قرمز همیشه انار نیست" از رویا شاه حسین زاده - نشر هنر رسانه اردیبهشت
۲- "حق با تو بود" از مریم رزاقی – نشر فصل پنجم
3- "سونات بلوط" از جلیل صفر بیگی - نشر شاملو
۴- "سکسکه های یک مست" از شهرام میرزایی - نشر سخن گستر
5- "شاید مرا دوباره به خاطر بیاوری" از مژگان عباسلو - نشر هنر رسانه اردیبهشت
6- "چله تاک" از علیرضا بدیع – نشر فصل پنجم
7- "من شاعرم هميشه كمي هم كبوترم" از محمد ارثی زاد" – نشر سخن گستر
8- "یک بحث فمنیستی قبل از پختن سیب زمینی ها" از فاطمه اختصاری – نشر سخن گستر
9- " دو واو" از داوود ملک زاده – نشر فصل پنجم
10- " تا دست به واژه می زنم می سوزد" از مریم حقیقت نشر فصل پنجم
11- "گوشه ای در اصفهان" از جواد ذهتاب – دفتر شعر جوان
۱۲- " باران گرفته است زمان اب می رود " از مریم افضلی - نشر فصل پنجم
پی نوشت: لیست به مرور تکمیل می شود.
تبریک به ابوسعید مرضایی،آرش زنگنه و بامداد فلاحتی به خاطر این آلبوم ناب و پیشروانه!
به نقل از سید علیرضا میرعلی نقی در وبلاگ سه تار : "این آلبوم، اثری مدرن است. ولی غریب و بیگانه با ذائقه و فرهنگ موسیقی و شعر فارسی نیست، و اثری ایرانی و دارای روحیه ای اصیل است. اما تکرار و کلیشه سازی و بهره برداری از فرمولهای آهنگسازان معاصر نیست. ابوسعید مرضایی با شناخت روشنی که از تکنیک نوازندگی (با اجرای در حد وسواس)، تکنیک آهنگسازی، شعر فارسی و نیز تجربه گروه نوازی و صدا برداری دارد، فضایی تازه، شنیدنی و حاوی حس های لطیف و آشنا را عرضه کرده است. اگر این روند اندیشه و آفرینش و مراقبت تداوم داشته باشد، فضایی که او ارائه کرده، دیگر شخصی نیست و می تواند ماوای بروز اندیشه و احساس آهنگسازان از نسل او و بعد از او باشد که چنین زمینه ای را برای بیان حرف های خود مناسب می بینند."
«سعید رضایی سعید» عزیز، زحمت کشیده اند و در مورد «پنهان گریه ها» نقدی نوشته اند که بنده نه می توانم از آن تعریف کنم و نه انتقاد! تنها کاری که می توانم بکنم این است که تشکر کنم و حرفهایشان را به دیده منت بپذیرم و از اینکه برای این کتاب ناقابل وقت گذاشته اند بسیار مسرورم. امیدوارم در شعرهای بعدی و کارهای بعدی از نقطه نظرات ایشان به نحو احسن استفاده کنم.
این نوشته را تحت عنوان «نگاهي به مجموعه غزل پنهان گريه ها سروده ي فرهاد صفريان » ویژه نامه ی بهارانه ی هفته نامه ی صدای آزادی و وب سایت وزین بلوط می توانید ببینید.
فرصتي نيست،
براي تبريك سال نو
نمي توانم ثانيه ها را نگهدارم...
فرصتي نيست،
براي تبريك سال نو ...
پس سال نو مبارك باشه .
ببخشيد كه امسال عيدي نداديم
ببخشيد...
اول صبح بود؛ زنگ زدم یه خانمه گوشی و برداشت؛
- ایران گام بفرمایید؟
- سلام خسته نباشید؛ این ژاکتتونو کجا می شه پیدا کرد؟ گفته بودین امروز در میاد.خانمه خندید گفت: از الان دیگه میتونید از همه جا تهیه اش کنید.راست می گفت رفتم سرکوچه و گرفتمش. یادمه قبل از تعطیلات دوست داشتم برای هوای سرد شمال این ژاکتو با خودم می بردم که در نیومد. با بی تابی mp3 اش کردم و ریختم تو گوشیم و ولومو تا آخر باز کردم. یه بار، دوبار، سه بار ، هر چی گوش کردم.... نه راضی نشدم! چقدر پراکنده است ! انگار از سر اجبار شعرش رو گفتن! آهنگشو ساختن! تنظیمش کردن! اصلاً چه تنظیمی؟! حیف شد! تا رسیدم خونه، باز رفتم سراغ "متاسفم برات" اگرچه غیر رسمی بود ولی یکدست ترین آلبوم این چند ساله بود! همه چیز سر جای خودش! "یه شاخه نیلوفر" اش هم به نظر من از لحاظ آهنگسازی اثر پیشروانه ای بود و دوستش داشتم. اما ژاکتش اصلاً گرمم نکرد.
- متاسفم محسن جون. انشالله آلبوم بعدی!
همه چيز است و هيچ چيزی نيست
شعر، بیزندگی پشيزی نيست
شعر در من نبود و من بودم
من نباشم كه شعر، چيزی نيست
شعر را میشود كه ننويسم
ولی از شاعری گريزی نيست
گند بالا زدهست در شعرم
چه كنم واژهی تميزی نيست
از خودم هم بريدهام ديگر
شعر، جز حرفهای تيزی نيست
كه فرو میروند در سر من
خون به خون میدوند در سر من
كلماتی بياور از بالا
تا بگيرم كمی سر از بالا
ديگر از آسمان كبودترم
من همانم كبوتر از بالا
سقف اين آشيانه را بشكن
باز كن تكهای در از بالا
جبرئيلم بيا كمی پايين
يا بيَنداز يک پَر از بالا
دوست دارم كه وحی بنويسم
آيههايی رساتر از بالا
كه فرو میروند در سر من
خون به خون میدوند در سر من
صبرم از شعر گفتنم سر رفت
رشتهی شعر، از قلم در رفت
در خيالم خيال میكردم
سرم از ابرها فراتر رفت
اين ورم ابر و آن ورم خورشيد
آسمان هم به باورم ور رفت
گوش من میشنيد و كر میشد
هر چه پايم دويد كمتر رفت
هرچه كردم كه دورتر بروند
كلمات آمدند و با هر رفت
كه فرو ميروند در سر من
خون به خون میدوند در سر من
جوهر از خون، سَرِ قلم، ناخن
مثل ديوانه مینويسم، چون
گرچه مايَسطُرون نميدانم
باز گفت اِنَّهُ لَمَجنُونٌ
گرچه تكراریاند قافيهها
چار وزن مرا تحمل كن
فاعلاتن مفاعلن مفعول
فاعلاتن مفاعلن فعلن
فعلاتن مفاعلن مفعول
فعلاتن مفاعلن فعلن
كه فرو ميروند در سر من
خون به خون ميدوند در سر من
یکی از زیباترین آهنگ هایی که این روزها شنیدم؛
من این پایین نشستم سرد و بی روح
تو داری میرسی به قله ی کوه
داری هر لحظه از من دور میشی
ازم دل میکنی.. مجبور میشی
تا مه راه و نپوشونده نگام کن
اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ ِ مُرده از رنگین کمونم
من این پایین نمیتونم بمونم
خودم گفتم که تلخه روزگارت
منو بیرون بریز از کوله بارت
دلم می مرُد و راه ِ بغض و سد کرد
به خاطر ِخودت ! دستات و رد کرد
برو بالاتر از اینی که هستی
تو بغض ِ هر دو تامونو شکستی
با چشم ِ تر اگه تو مه بشینی
کسی شاید شبیه من ببینی
منم اونکه تو رو داده به مهتاب
کسی که روتو میپوشونه تو خواب
کسی که واسه دنیای تو کم نیست
میخوام یادم بره...دست ِ خودم نیست
تا مه راه و نپوشونده نگام کن
اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ ِ مُرده از رنگین کمونم
من این پایین نمیتونم بمونم...
شاعر : مونا برزویی
آهنگ ساز : مهدی یراحی
تنظیم : مهدی یراحی
خواننده : علی لهراسبی
آلبوم : 14
"فارغ از اینکه در کجای جهان باشید و با چه زبان و آیینی،کافی است صبح که از خواب بر می خیزید و از پنجره اتاق هرچند اجارهای تان به بیرون نگاه می کنید، اندکی تامل کنید آن وقت حتی اگر مردم روستای کوچکی پیش شما باشند، هر یک نسبت به دیگری اختلاف های قابل تمایز دارند.
غزل همان «پنجره» است؛هر گاه شاعری از پس آن جهان مورد علاقه اش نگاه کند چشم اندازش با دیگر همسایگانش در سرزمین شعر متفاوت خواهد بود.
غزل های این دفتر تابلوهای رنگارنگ از جهان جوانی است آگاه به ظرفیت های زبانی و مضمونی این قالب و البته عاصی از باید ها و نبایدهای پیشین.فرزندی که نگران میراث غزل است اما خود را برای نگهبانی از این میراث موظف پوشیدن عبا و قبا و نعلین یا بستن زنار و دستار نمی داند.
جسارت های زبانی مشهود در دفتر «پنهان گریه ها» از نام مجموعه آغاز می شود و تا واپسین ابیات ادامه دارد.بادا که در دفترهای آینده،شاعر این تجربیات را به انجام و فرجامی روشن تر برساند."این مقدمه ای است که شاعر بزرگوار و متبحر معاصر جناب آقای سیدضیاءالدین شفیعی بر دفتر حقیر نگاشته است که لازم می دانم صمیمانه ترین درودها را تقدیمش کنم به خاطر انتشار آبرومند این مجموعه و اینکه باعث شد من به خود ببالم که اگر این چند سال در برابر چاپ مجموعه ام مقاومت کردم او به عاقبتی چنین دلپذیر خرسندم کرد.
«پنهان گریه ها» در ۸۰ صفحه و ۳۰۰۰ نسخه توسط انتشارات «هنر رسانه اردی بهشت» منتشر شد و در بر دارنده ی ۳۲ غزل برای هر سال زندگی شاعر و یک غزل مثنوی که مرور همین 32سال است می باشد. امید که مورد توجه دوستان و مخاطبان شعر بخصوص غزل قرار بگیرد.
دوستانی که خارج از تهران هستند می توانند نشانی پستی اشان را بنویسند تا در اسرع وقت برایشان ارسال کنم.
مرکز پخش : تهران، خیابان سبلان شمالی، خیابان شهید نوری، کوچه شهید ترابی،پلاک ۳۹، موسسه هنر رسانه اردیبهشت. تلفن ۸۸۴۰۳۷۵۹
پنهان گریه ها در خبرگزاری کتاب(ایبنا)
بلوط : نگاهي به مجموعه غزل پنهان گريه ها سروده ي فرهاد صفريان